هدف ایرنا گسترش اطلاع رسانی است. لذا انتشار این مطلب به معنای تائید محتوای آن نیست

کد خبر: 82426156 (5831921) | تاریخ خبر: 23/11/1395 | ساعت: 14:16|
نسخه چاپی |ارسال به دوستان

مطهرنیا: افراد دیگری طراح برنامه‌های ترامپ هستند

تهران- ایرنا- مدرس دانشگاه و کارشناس مسائل بین المللی در گفت وگو با پایگاه خبری خبرآنلاین گفت: از ابتدای پیروزی ترامپ در انتخابات ریاست جمهوری ایالات متحده امریکا گزاره ای که بیشتر در مورد او استفاده شده است پیش پینی ناپذیر بودن و بی تجربگی او است. نگاه آینده پژوهانه به این مسائل کمتر مورد توجه قرار گرفته است.

مهدی مطهرنیا مدرس دانشگاه، آینده پژوه و کارشناس مسائل بین المللی در این گفت وگو با نگاهی آینده پژوهانه مناسبات جهان بعد از ترامپ را مورد بررسی قرار داده است.
وی می افزاید: کارشناسان روند تحلیل آینده ای که در آن ترامپ رئیس جمهور امریکا باشد را مبهم و غیر قطعی می بینند. اینکه چنین فردی بی تجربه چگونه می تواند مناسبات جهانی را با ویژگی پیش بینی ناپذیر بودن رقم بزند موضوع بحثی است که در کافه خبر خبرگزاری خبرآنلاین با مهدی مطهر نیا، آینده پژوه و کارشناس مسائل بین المللی در میان گذاشته ایم.

مشروح این گفت و گوی متفاوت را از نظر می گذرانید:

از دیدی آینده پژوهانه با توجه به بررسی سناریو ها و روندها به نظر شما می‌شد تشخیص داد که ترامپ برنده چهل و پنجمین انتخابات ریاست جمهوری آمریکا گردد؟
اساسا سه ساحت عمده را می توان در آینده پژوهی مد نظر قرار داد. من ساحت چهارمی را نیز برای آن قائلم و آنرا «خردورزی انتقادی یا سورئالیسم انتقادی» نامیده ام. بر همین اساس، گاه پیش بینی می کنیم، گاه آینده پویی می کنیم، گاه پیش بینی یا آینده نگری می کنیم و گاه پیش نگاری و در واقع آینده نمایی صورت می گیرد.
از دریچه نگرش پیش‌بینانه و متکی بر روش های روندیابی، تحلیل روندها، برون یابی روندها و تحلیل پیشران ها، تمام نگاه ها متمایل به هیلاری کلینتون و متوجه پیروزی او در انتخابات چهارم نوامبر بود. بود. بررسی لایه رسمی تحرکات در گونه های هشت گانه پیشران ها موسوم به steep vas در ایالات متحده آمریکا و نظام بین الملل این مسئله را نشان می داد. پیش بینی هم درست بود هیلاری حدود دو میلیون رأی بیشتر از دونالد به خود اختصاص داد.
از این رو آینده پژوهی هم به پیش بینی و هم پیش نگری و هم پیش نگاری و هم به پیش پردازی؛ می پردازد از لحاظ پیش بینی تمام سیگنال های موجود در ارتباط با انتخابات امریکا حداقل تا بیست روز قبل از انتخابات نشان می داد که خانم کلینتون امکان برتری بیشتری دارد.
‏اما با توجه به بافت متن جامعه آمریکا و پیچیدگی شبکه ای سیاست در ایالات متحده آمریکا، پیش بینی این که چه کسی رای خواهد آورد حتی تا شب انتخابات چندان مشخص نبود. این امر در آمریکا و حتی کشوری چون ایران همواره مورد توجه است که روزهای پایانی منتهی به انتخابات معین کننده است. از این رو مهم ترین پیش بین های جهان هم می توانند پنجاه- پنجاه و در نهایت هشتاد- بیست به واقعیت نزدیک شوند. اما در جهان سیاست آن بیست در صد می تواند بر هشتاد درصد فائق آید.
اما از لحاظ پیش بینی و نگاه به پیشران ها و برون یابی روند در سطح رسمی کمپین ها و آنچه که از آمریکا پژواک می کرد مبین پیروزی کلینتون بود اما هیلاری کلینتون درگیر یک تله انفجاری انتخاباتی شد. او از یک‌سو میراث‌دار اوباما بود، اوبامایی که توانسته بود موفقیت نسبی داشته باشد اما در بدترین زمانی که می شد یک فرد بزرگی مانند اوباما به قدرت برسد اوباما به قدرت رسیده بود و این موقعیت خوبی برای اوباما نبود، هرچند که موقعیت خوبی برای ایالات متحده بود تا اوباما از ورطه بحران اقتصادی 2008 آمریکا را نجات بدهد و قدرت ایالات متحده را افزون کند. اما در افکار عمومی آمریکا، اوباما با نقدهایی روبرو بود. چرا که مردم خواهان وضع مطلوب تر از وضعی بودند که اوباما برای آنها فراهم کرده بود و از طرف دیگر هیلاری کلینتون خود یکی از کارگزاران دولت اول اوباما محسوب می‌شود و به موازات این معنا هیلاری کلینتون باید خود را ادامه دهنده راه اوباما نشان می‌داد چرا که دموکرات بود و از حزب دموکرات برخاسته بود. حزب دموکرات دو دوره بر کاخ سفید حاکم بود و از منظر افکار عمومی دو دوره چندان جای معنای مثبت در انتخابات و رای گیریی برای کلینتون به همراه نداشت.
این ها ویژگی‌هایی بود که از این سمت می توان به آن توجه کرد لذا او نمی‌توانست به نقد اوباما بپردازد. اشتباه همین بود، کلینتون به جای نقد اوباما و نام بردن توأمان و برجسته از نقاط مثبت و منفی اوباما بیشتر بر نکته های مثبت و دستاوردهای اوباما در وضع موجود می‌پرداخت. این دستاوردها هر چند درست بودند اما توده های مردم به این نکات توجه نمی‌کردند او نکات ضعف اوباما را برجسته نکرد و برنامه های تکمیلی رأی سازی را برای آنها بیان ننمود.

این در صورتی بود که ترامپ می توانست به بهترین شکل از این موضوع استفاده کند؟
از این نقطه ترامپ استفاده کرد و نوک تیز حمله را متوجه او و دولت اوباما کرد. به واسطه همین تله انتخاباتی، تله دوم شکل گرفت و به صورت حلقه های مرتبط موثر افتاد. این بود که ترامپ تحت فشار های جانبی که به هیلاری وارد کرد کلینتون را به سمتی کشاند که شخص و شخصیت ترامپ را مورد حمله قرار دهد و خود را در سطح ترامپ پایین بکشد. از این جا بود که او به جای این که از جنبه ایجابی با ترامپ بازی کند؛ وارد گفتمان سلبی با ترامپ شد.
نفی شخص ترامپ و شخصیت ترامپ و تا حدودی خانواده ترامپ در پاسخ گویی به گزندهایی که ترامپ به او وارد می‌کرد برای شخص کلینتون، با سابقه پنج دهه کار سیاسی پر تجربه و مجرب چندان شایسته نشان نمی داد و مردم امریکا او را در یک تله انفجاری انتخاباتی توسط ترامپ دیدند. از یک سو عدم نقد نکات ضعف دولت اوباما و از سویی دیگر نفی ترامپ تله های انفجاری بود که موجب شد که در بیست روز منتهی به انتخابات و با توجه به کاتالیزور لو رفتن ایمیل های شخصی کلینتون از طرف ترامپ سیر کار معکوس شد و کم‌کم گرایش به ترامپ افزایش پیدا کرد، هرچند حدود 2 میلیون آرا کمتر کسب کرده بود اما ترامپ در نبرد کارت های الکترال برنده شد که این حتی تا ماه آخر انتخابات برای ترامپ با توجه به شخصیت و ادبیات ترامپ غیرمترقبه می‌نمود.

به نظرتان بیست روز مانده به انتخابات روندهای دیگری در جریان انتخابات مشاهده می شد؟
20روز مانده به انتخابات شعارهای ناسیونال شوونیستی و نژادپرستانه ترامپ خود را نشان داد. ترامپ یک کنشگر یا طراح بازی یا ناظر بر اجرای طرح بازی در میدان عمل نیست، او فقط یک بازیگرactor اکتویزم activism است که بر لزوم عملیات حاد و شدید معتقد است پشت سر ترامپ سازمان‌هایی نهفته اند که این سازمان‌ها منافع تراست های تسلیحاتی را تضمین می‌کنند. کنشگران اصلی، اتاق‌های فکر جدیدی هستند که توسط تراست های تسلیحاتی پس از شکست از اوباما و ناشی از تجارب دوره دوم بوش پسر ایجاد شد. این اندیشکده های جدیدی که شکل گرفتند رویکردهای پست نومحافظه کارانه دارند. اگر کسانی مانند سارا پلین و جان بولتون یا جنبش تی پارتی رویکردهای نومحافظه کارانه دارند و شامل بنیادگرایان میسحی یهودی و رادیکالیسم نظامی و شوونیسم می شوند اما پست نومحافظه کارانی مانند ترامپ و تیم او نژاد پرست و آپارتایدیست هم هستند و بسیار تندروتر از قبلی ها، آن ها رویای آمریکای بزرگ و هژمونی بسیط امریکا را از نظر اقتصادی دنبال می کنند. چون در حالی که اکثرا پست نومحافظه کار هستند اهل تجارت هستند تا اهل اقتصاد و نمایندگان لیبرالسم اقتصادی بین الملل گرای امریکا هستند. اگر به برنامه دموکرات‌ها نگاه کنیم آنها در سال 2020 می‌خواستند آمریکا را بزرگترین تولید کننده و صادرکننده نفت جهان تبدیل کنند، اگر هیلاری کلینتون برنده می‌شد این آینده نگاری و تصویر نگاری مطلوب آینده برای تراست های نفتی و به پیروی از آن حزب دموکرات به عنوان نماینده اصلی این تراست ها پیروز می شدند.
لذا اصل قضایا نبرد تراست های نفتی با تراست های تسلیحاتی بود و در این بازی به واسطه بافت موقعیتی، تراست های تسلیحاتی بردند. از این رو ترامپ نه یک کنشگر بلکه یک بازیگر مطلوب برای آنهاست. او دارای قدرت نهفته ی اکتویزمی متوجه اقدامات تند و عملیاتی است که آمریکا در این دوره به آن نیاز دارد. آن ها در زمانی مقتضی از ترامپ هم خواهند گذشت. ترامپ به مثابه محللی است که می خواهد از سه طلاقه شدن نو محافظه‌کاران و جمهوریخواهان رادیکال در فضای سیاسی آمریکا جلو گیری کند.او می تواند نجات دهندهی حزب جمهوریخواه در ورود به عصر فرامدرن و در همان حال درهم پاشاننده ی آن در این بافت موقعیتی باشد.


به نظر شما رابطه نومحافظه‌کاران و پست نومحافظه‌کاران چگونه است؟ اینها مخالف هم هستند و سیاست های ماجراجویانه تری دنبال خواهند کرد؟

به هر تقدیر آنها مقدمه ای بر پست نومحافظه کاران هستند و با یکدیگر ارتباط تنگاتنگ دارند، ولی همگام و همفکر نیستند. به عبارت دیگر ژنرال های بزرگ حزب جمهوری خواه به علاوه نومحافظه کاران بزرگ مثل دیک چنی و بولتون و سارا پلین، اینها همگرایی بیشتری به هم دارند تا تیم نومحافظه کاران آمریکایی با پست نومحافظه کاران مثل ترامپ. مشاهده شد که در کمپین انتخاباتی ترامپ علیرغم اینکه در نهایت آنها وارد حمایت از ترامپ شدند اما او را کاندیدای مطلوب جمهوری‌خواهان نمی‌دانستند.


تیم جدید ترامپ و کسانی مثل پمپئو و متیس را هم این گونه می بینید؟ آنها در چه چیزهایی اشتراک نظر دارند؟

همه آن ها را اگر نگاه کنید در چند چیز وجه مشترک دارند، آنها نمایندگان لیبرالیسم اقتصادی آمریکا هستند و به نحوی می‌توان گفت وابسته به یک اقتصاد تراستی آن هم عمدتا تراست های تسلیحاتی در آمریکا هستند. دوم همه اینها به مسکو نزدیک هستند و جهت‌گیری همگرایانه با مسکو را دنبال می‌کنند. سوم همه اینها در ضدیت با تهران وجه مشترک دارند. از این رو تیم ترامپ یک تیم پست نو محافظه کاری است که رویاهای بزرگ دارند و برای رسیدن به این رویاهای بزرگ در واقع «ترامپactor activism» را لازم دارند. ترامپ که شعار های ناسیونال شوونیستی ارائه کند و عقده حقارت دهه گذشته آمریکا را جبران کند. عملگرای خشن باشد، و اعتقاد به لزوم عملیات حاد و شدید را فرماندهی کند.
در واقع باید گفت آمریکا به عقیده ی آنها در دوره اوباما، جمهوری وایمار آلمان دهه بیست تا سی را پشت سر گذاشته است و امروز یک هیتلری نیاز است که قدرت سخت ایالات متحده را تجسم بخشد. همان اندازه که هیتلر جاه طلب بود ترامپ هم جاه طلب نشان می‌دهد، او یک جاه‌طلب کلاسیک بود و این یک جاه طلب مدرن است. تنها تفاوت در رفتارهایشان در وجه کلاسیک و مدرن بودن است. اگر هیتلر سیبل هیتلری با موهای آنگونه در دهه 30 داشت، امروز ترامپ همان خصوصیات جاه طلبانه از خود نشان می‌دهد و رفتارهای مدرن در عرصه فرهنگی سیاسی و اقتصادی از خود نشان می‌دهد. او یک «بیزینس من» تمام معناست. لذا او یک بازیگر به نمایش می‌گذارد تا یک کنشگر واقعی.


به نظرتان یک هیتلر مدرن ظهور کرده است که می تواند به همان اندازه خطرناک باشد؟

تفاوت او با هیتلر این است که هیتلر یک کنشگر خوب و هم یک بازیگر خوب بود ، اما ترامپ فقط یک بازیگر است، باید گفت به هر تقدیر ترامپ در یک وضعیت نامناسب وارد عمل شده است و در این وضعیت نامناسب می‌تواند خطرات متفاوتی را در صحنه بین المللی و خود آمریکا ایجاد کند و همگی کنشگران عرصه اقتصاد، سیاست، فرهنگ و امنیت در نظام بین الملل و در دورن آمریکا با چالش های جدی روبرو ساخته است. آنها تلاش خواهند کرد که در ابتدا ترامپ را از یک چالش به یک مسئله و در نهایت به یک فرصت تبدیل کنند و از آن استفاده کنند ولی اگر نتوانند او را به یک مسئله و با کنترل، او را به فرصت تبدیل کند آرام آرام به یک مشکل در ایالات متحده تبدیل خواهد شد که باید ساختار شبکه ای پیچیده ی قدرت در آمریکا او را کنترل کند.


دلیل نزدیکی تیم جدید ترامپ و روسیه در شرایطی که به نظر می رسد امریکا و روسیه چالش های زیادی را در مسائل گوناگون خواهند داشت چیست؟

مغزهای متفکری که پست نومحافظه کاران امریکایی را هدایت می کنند به خوبی دریافته اند که اگر روسیه به اروپای متحد یا به چین قرابت پیدا کند آینده بین الملل گرایی اقتصادی امریکا با چالش های جدی تری نسبت به اکنون روبه‌رو خواهد شد. به باور من رقیب اصلی آمریکا، روسیه نیست. روس ها به هیچ وجه رقیب آمریکایی ها نیستند. روسها در جنگ سرد از آمریکایی ها شکست خوردند و چیزی برای مقابله با آمریکا با توجه به شرایط کنونی جز قدرت نظامی ندارند. اوباما توانست این قدرت نظامی را در آوردگاه سوریه وارد کند و پس از بحران اوکراین، اصطکاک قدرت روسیه با کشورهای اروپایی در دو نقطه ماورای قفقاز و آسیای میانه و خاورمیانه شکل گیرد. لذا روس‌ها در حالی‌که در چارچوب مبارزه با داعش به اروپا نزدیک می‌شوند محیط اصطکاک بیشتری هم در کریمه و هم در سوریه با اروپا پیدا کردند.
اوباما تلاش کرد روس ها را در آوردگاه سوریه فرا بخواند، به گونه ای که روسیه وارد یک نبرد فرسایشی اقتصادی در باب هزینه‌کردن منابع نظامی و منابع اعتباری خود در خاورمیانه شود. روس ها با محافظت از بشار اسد اگرچه بخشی از جهان عرب را که در چارچوب مقاومت با ایران همکاری می کند جذب کردند اما بخش زیادی از توده های اعراب را هم در مقابل روسیه قرار داده اند. این ضعف اقتصادی از یک سو و افزایش لبه‌های اصطکاک با اروپا برای امریکایی ها نفع داشت. اکنون روس ها به خوبی می‌دانند که اگر جنگ سوریه چند سال دیگر هم ادامه پیدا کند هزینه‌های آن را باید روسیه پرداخت کند. روسیه هم تحت تحریم‌های اقتصادی قرار دارد. ممکن است ببر به ظاهر قدرتمند پوتین در روی صحنه خود را بسیار قدرتمند نشان بدهد اما این ببر در روی بندی راه می رود که بسیار لرزان است، نه در جنگلی که محل امن او است. پوتین و تیم او می‌دانند که اگر فشارهای اقتصادی این گونه ادامه پیدا کند آنها با چالشهای داخلی هم روبرو خواهند بود، از این رو بسیار متمایل هستند که جنگ در سوریه خیلی زود تمام شود. از طرفی دیگر اگر آمریکا بتواند در وضعیت کنونی روسیه را به سمت خود متمایل کند در بحران سوریه می‌تواند امتیاز آن را بین روسیه و خود تقسیم کند و امتیازات پیرامونی کمتر به رقبای بین المللی و منطقه ای آمریکا خواهد رسید و مسائل و پیامدهای ناشی از این زد و بند بیشتر متوجه مسکو خواهد بود تا آمریکا. دلیل آن این است که روس ها در زمان ترامپ به او نزدیک می‌شوند و در امتیازگیری در سوریه با هم معامله می‌کنند و از طرف دیگر اروپایی ها کمتر از این موضوع بهره می‌برند و هم پیمانان منطقه ای روسیه تنها می مانند.


ولی به نظر می رسد که در نشست آستانه روسیه، ترکیه و ایران محور تحولات هستند و امریکایی نقشی ندارند. نظر شما چیست؟

در نشست آستانه همین موضوع پیش آمد، ایران اعلام کرد ما نمی‌خواهیم آمریکایی‌ها در مذاکرات شرکت کنند اما سفیر آمریکا به خاطر دعوت روس ها در آنجا حضور پیدا کرد و پیام ترامپ به آرامی آشکار شد که به پوتین گفته بود بین ما و تهران یکی را انتخاب کنید. لذا مسکو با برگه ایران برای گرفتن امتیاز بیشتر در سوریه با امریکا بازی می کند. همانگونه که روس ها تلاش کردند با برگه عربستان و اسرائیل امتیاز گیری خود را در سوریه افزایش دهند. اما در نهایت مدل یک چند قطبی و مدل چند قطبی پنج بعلاوه یک در سوریه هم کار خواهد کرد. دو کنشگر اصلی یعنی مسکو و واشنگتن با کنشگران پیرامونی در یک قالب گرد هم خواهند آمد. بیشترین امتیازات بین دو کنشگر اصلی رد و بدل می شود و کمترین امتیازات به دیگر بازیگران بین المللی و منطقه ای می رسد. حل و فصل بحران بین مسکو و واشنگتن تا حد زیادی می تواند ایران را ایزوله کند و تهران را در انزوای منطقه ای قرار دهد. به دلیل اینکه امریکایی ها تلاش می کنند در دوران ترامپ با جهت گیری قدرت هوشمندانه متکی بر قدرت سخت امریکا و نه قدرت هوشمندانه متکی بر قدرت نرم در زمان اوباما وارد عمل شوند. قدرت هوشمندانه متکی بر قدرت نرم ایالات متحده در پی ایجاد فضای مناسب برای حل و فصل مسائل بین واشنگتن و تهران و حل و فصل مسائل منطقه به واسطه نزدیکی واشنگتن و تهران بود.


این سیاست به کل تغییر کرده است و روند تعامل به روند تنش تبدیل خواهد شد؟

امروز قدرت هوشمندانه متکی بر قدرت سخت ترامپ متکی بر ایجاد همگرایی تلاویو و ریاض و دیگر کشورهای عربی در جهت محاصره منطقه ای تهران است. تفاوت ترامپ و اوباما در مورد تهران همین بود. اوباما بر آن بود که مسائل خود با تهران را حل کند و به واسطه حل مسائل خود با تهران کل منطقه را وارد امنیت نسبی کند و به نفع امریکا مدیریت آینده مسائل را به سمت و هدف استراتژیک امریکا در قرن 21 یعنی آسیای شرقی سوق دهد. اما این بار با مقاومت هایی که در تهران صورت گرفت و حتی برجام مورد توجه عینی قرار نگرفت و دلواپسان بسیاری که از ساختار حکومت ارتزاق می کردند با آن به مخالفت پرداختند و مسئولیت نهایی برجام را هیچ گاه هیچ کس پذیرش نداشت، از این رو ما وارد عرصه ای شده ایم که ترامپ به جای معامله با تهران تحت فشار قرار دادن تهران برای گرفتن امتیازات بزرگتر را در دستور کار قرار داده است.
فلذا به سمت و سوی دکترین «محدود کردن و مضیق کردن همکاری بین المللی با ایران و محاصره منطقه ای تهران»، روی خواهد آورد و این محاصره منطقه ای با توجه به همگرایی میان تلاویو، واشنگتن، لندن، پاریس و آوردن مسکو در این آوردگاه طراحی شده است. به زودی اردن لبه ی عملیاتی انگلیس در منطقه، در مسایل منطقه فعال تر خواهد شد. این است که هم اکنون مانورهای نظامی مشترک میان پایتخت های این کشورها در خلیج فارس در حال برنامه ریزی است تا ایران را به سمت یک تنش بکشانند تا ایران یک حرکت انقلابی بر ضد حرکت آنها را انجام دهد و برجام را پاره کند و با پاره کردن برجام اجماع بین المللی متکی بر قدرت سخت در دورن گفتمان امنیتی قدرت هوشمند امریکایی ها بر علیه ایران فعال نماید.

نقطه اشتراک جواب ها در مورد ترامپ بدین گونه است که او پیش بینی ناپذیر است و معلوم نیست چه خواهد شد؟ آیا بر اساس سناریوهای محتمل و نگاهی آینده پژوهانه روند مشخصی وجود ندارد؟
برای من که نگاهی آینده پژوهانه دارم هیچ چیز غیر قابل پیش بینی نیست همانطور که هیچ چیز بطور مطلق قابل پیش بینی نیست. من به عنوان یک آینده پژوه در حوزه سیاسی و روابط بین الملل و ارتباطات سیاسی هیچ پدیده و پدیداری را غیر قابل پیش بینی نمی دانم و با همان اندازه که هیچ پدیده غیر قابل پیش بینی نمی دانم بر آن نکته پایبند هستم که پیش بینی مطلق و اعلام قطعیت برای هر گزاره ای در ارتباط با هر پدیده و پدیداری هم دور از عقلانیت و خردورزی عالمانه است.
فلذا ترامپ را به عنوان یک بازیگر و کنشگران پس پرده ترامپ را قابل پیش بینی می دانم و بر این نکته تاکید دارم که لاجرم پیش بینی هایی که من انجام می دهم به وقوع نخواهد پیوست. چرا که در آینده پژوهی، پیش بینی های متفاوت و سناریو های گوناگونی می نویسیم که فعالان عرصه با توجه به آن سناریو ها به گونه ای عمل می کنند که آینده های متصور انجام نپذیرد. اما آینده متصور محتملی که پیش روی ایران و ایالات متحده قرار دارد با آمدن ترامپ و سگینالهای ضعیف و درایورها و پیشرانهایی که در سطوح هشت گانه استپ واس (s,t,e,e,p,v,a,s) یعنی اجتماع، تکنولوژی، اکولوژی، ارزش، سیاست، قدرت نظامی و امنیت دیده می شود، ایالات متحده باید در دوره ترامپ از بحران های موجود در خاورمیانه با قدرت عبور کند تا بتواند زمینه های ورود به آسیای جنوب شرقی را در رودرویی غیر قابل گریز با چین پیگیری کند.
از این رو، این بازی به گونه ای طراحی شده است که به نظر می رسد که عقل خودشیفته ترامپ نمی تواند آنرا طراحی کرده باشد. طراحان ورزیده تر در اتاق های فکر اندیشکده های پست نو محافظه کار نه نومحافظه کار یا جمهوری خواهان آنرا طراحی کردند و زمینه ایجاد یک فضای این چنینی برای آینده خواهد بود و ایران باید از پیش برای هر کدام از این ها، سناریوهای بدیل خود را طراحی کند.

بعضی از کارشناسان اولویت های امریکا را در چند موضوع دسته بندی می کنند که ایران بعد از ناتو، سوریه، اروپا و روسیه دردرجه چندم قرار می گیرد و مورد توجه نخواهد بود. به نظر شما ترامپ چه اولویت هایی خواهد داشت تا از کاهش قدرت خود جلوگیری کند؟ آیا امریکا در حال افول است و اولویت های ترامپ برای عبور از این افول خواهد بود؟
افول گرایی و صعود گرایی واژگان مربوط به دهه های گذشته و گفتمانهای کلاسیک تاریخی هستند. در دنیای امروز که نظریه آشوب وفراکتال ها و اثر پروانه ای لورنز شکل گرفته که این نظریه می گوید اثر پروانه ای در برزیل موجب طوفان در تگزاس می شود این گونه حرف زدن ها به بیشتر درد محافل ژورنالیستی می خورد. و بسیار هم در جای خود خوب است. من یک آکادمسین هستم و به عنوان یک آکادمسین هزاره ای زیستن و آمدن ناجی و اینها را برای عصر کنونی مناسب نمی دانم. در این عصر ما منتظر تغییرات دائمی باید باشیم. باید بپذیریم که دنیا در حال تغییر و تحول است. این تغییر و تحولات در گذشته بطنی وآرام بود، بعدها سرعت گرفت، اکنون شتاب گرفته است و چندی دیگر وارد دوران فرا شتاب خواهد شد و ما هنوز منتظر افول یک قدرت و جایگزینی قدرت خود یا جایگزینی با قدرتهای رقیب یا بازی با قدرتهای بزرگ هستیم. این گزاره ها نمی تواند چندان علمی باشد. اگر چه می تواند گزاره های درستی برای دهه ها و سده های گذشته باشد. اما برای امروز و فردای دنیا کارساز نیست. امروز قدرت در حال تغییر هویت است. قدرت امروز هولوتراپیک شده است و من نظریه قدرت هولوتراپیک و جهان هلوگرافیک را برای آینده قدرت و جهان آینده مطرح می کنم.
در این نظریه همه چیز، جزئی از نظام هستی، توانایی کلیت نظام هستی را در ذخیره اطلاعات و اثر گذاری دارا است. این علم امروز می گوید و ثابت می کند ما باید بپذیریم که در جهان پر شتاب امروز و فراشتاب آینده هر انسانی می تواند برای خود ایالات متحده و تاثیر گذار در نظام آینده بین الملل باشد. ولی در یک نظام پیچیده فرا شبکه ای این فعل و انفعالات صورت می پذیرد و ما هنوز در دنیا آن را ساده می کنیم و همه چیز را سفید و سیاه، صفر و یک، خودی و بی خودی می بینیم و در قالب استراتژی کلاسیکی که دنبال دگر سازی است که هویت خود را در قالب غیریت اثبات کند. اینها همه فرو می ریزد و دنیا شکستن استخوان های چنین قرئت هایی را به زودی ملاحظه می کند. ترامپ همین قرائت را احیا می کند و به همین دلیل در نهایت کاتالیزور و شدت بخش همین جریانی خواهد شد که در مقابلش ایستاده است. دنیایی که می گوییم دنیای مسطح فریدمن نیست. بلکه نوعی از جهان است که من آنرا اتاق شیشه ای نامگذاری کرده ام و من معتقد هستم که این اتاق شیشه ای در حال تبدیل به گوی بلورین است که در آن قدرت هم بسی بیشتر اتمیزه تر خواهد شد.
از این رو فروپاشی ایالات متحده به مانند فروپاشی شوروی همانند امپراتوری ایران، آتن، روم و اسپارت مطرح نیست. اینها به زمان کهن تعلق دارد. ما باید از وزن گذشته و فشار حال خارج شویم و کشش آینده را درک کنیم. اگر نتوانیم این را درک کنیم نمی توانیم برای آینده کشورمان درست برنامه ریزی کرده و مگا پالیسی یا سیاست های کلان، و استراتژی های دقیقی طراحی کنیم. با گفتن اینکه امریکا فرو ریخت چه چیزی درست می شود؟ نظام سرمایه داری در یک مکان نمی گنجد همانگونه که از اروپا به امریکا مهاجرت کرد می تواند در هر جای دیگری بازتعریف و بازتولید شود. از این رو نشانه رفتن یک پوشش پوشالی مشکلی را حل نمی کند.
اکنون فروپاشی ایالات متحده مطرح نیست. برای ما وضعیت کنونی امریکا و تاثیری که روی امنیت ملی کشور و آینده مردم دارد مهم است. آنرا باید پیمایش، پویش، پایش و پردازش «p4»، کنیم و اطلاعات آنرا جمع آوری نماییم. این اطلاعات را آلایش و پالاشت کنیم و بعد از آن پویش و ردیابی و ریشه یابی کنیم و با مدل گیری از این اطلاعات، الگوی های عملیاتی برای انجام آن طراحی کنیم.
امریکا در سال 2008 که بیست درصد قدرت را در دست داشت در سال 2016 سی درصد قدرت را به تنهایی در دست دارد و انسان خودبسنده و خود شیفته ای به نام دونالد ترامپ بر آن حکومت می کند که بر حسب اتفاق شبیه رونالد ریگان است. با این تفاوت که ریگان یک کنشگر بود و او یک بازیگر است. این جهان را خطرناک و برای ایران مخاطرات را افزایش می دهد. این مخاطرات بیش از هر جایی در مرحله نخست متوجه خاورمیانه و در مرکز آن ایران است.


منظور از این که گفته می شود قدرت امریکا در حال افول است لزوما این نیست که در حال فروپاشی است. منظور این است که در شرایطی که سرعت تحولات بسیار زیاد است و احتمالا روند گذشته را نخواهد داشت. در این شرایط برای امریکا حضور ترامپ چه اولویت هایی وجود دارد؟

ایالات متحده با اینکه بزرگترین اقتصاد دنیا را دارا است با چالشهای جدی در صحنه های اقتصادی روبرو است. هر چه بامش بیش برفش بیشتر. ترامپ وعده داده است که بتواند وضعیت اقتصادی امریکا را بویژه در زمینه ایجاد اشتغال و افزایش سطح رفاه مادی در طبقات گوناگون جامعه امریکایی افزایش دهد. البته کار آسانی نیست. او هم اکنون به صنایع خودروسازی و دیگر صنایع امریکا فشار آورده است که سامانه تولید خود را از خارج امریکا وارد امریکا کنند و جامعه امریکایی اشتغال زیادی داشته باشد.
این فشار تا حدودی پاسخ گفته است، اما هزینه تولید امریکا را بالا می برد همانگونه که هزینه فروش را هم بالا می برد. حال صنایعی که با این هزینه تولید بالاتر و هزینه فروش فزون تر ایجاد خواهد شد آیا می تواند با چین وارد رقابت شود؟ اکنون این دستورات زیبا به نظر می رسد و پاپیولیستی است و مردم از آنها خشنود خواهند شد، ولی چه نتایجی در عمل به جای خواهد گذاشت؟ قابل پیش بینی است که این چالش ها را بجای تبدیل آن به فرصت می تواند آنها را به تهدید تبدیل کند. امریکا که یک نظام دموکراتیک را تجربه کرده است ترامپ نمی تواند مانند آلمان دهه 1930 یک هیتلر شود. جامعه شبکه ای فرا پیچیده قدرت در امریکا او را کنترل می کند. همانگونه که الان می بینیم به سرعت دنبال فضای کنترلی روی رفتارهای ترامپ است.
از طرف دیگر او اولویت یا برتری سیاست داخلی بر ساست خارجی را شعار داده است. البته این یک شعار است. چون عدم توانایی او در 6 ماه تا 9 ماه آینده بروز پیدا می کند که به سرعت در حال تبدیل شدن به 6 هفته اول است. در شرایطی که در موضوع عدم صدور ویزا برای 7 کشور اسلامی ایجاد شد او جهت گیری سیاست خارجی خود را تشدید خواهد کرد، چرا که با توجه به این بافت موقعیتی که 16 دادستان ایالت، قضات دیوان فدرال، اعضای برجسته و ژنرالهای حزب جمهوری خواه و دموکرات و همچنین نهادهای فرو ملی و فراملی در امریکا مانند اپل و مایکروسافت و زنان و جنبش فمنیستی بر علیه او وارد عمل شده اند، او منفورترین رئیس جمهور امریکا در هفته اول ورود خود به کاخ سفید است. اینها همه نشانه های فشار جدی بر ترامپ است. لذا ترامپ یا باید از مواضع خود عقب نشینی کند یا ساختار پیچیده قدرت او را کنترل کند. در هر دو صورت او برای گریز از این وضعیت یک راه دارد. خود شیفتگی ترامپ ، او را به این سو متمایل می کند که جنگی بزرگ را در عرصه سیاست خارجی کلید بزند تا مخالفین خود را مجبور کند بخاطر ایده امریکا و عظمت دموکراسی امریکا فعلا قدرت امریکا را در نظر بگیرند نه دموکراسی و ارزشهای امریکا را. لذا قابل پیش بینی است که یا او باید صحنه سیاست را ترک کند و به عنوان اولین رئیس جمهوری که نه بواسطه یک دروغ بزرگ یا فساد اخلاقی تحت فشار ساختار امریکا کنار برود بلکه به واسطه اینکه رئیس جمهوری خارج از شان ساختار قدرت در امریکا است توسط افکار عمومی پس زده می شود.
من معتقدم دموکراسی امریکایی در سال 2008 یکبار قدرت خود را به نمایش گذاشت که یک اوبامای سیاه پوست کنیایی الاصل به ریاست جمهوری رسید و یکبار هم در 2016 کسی که انگشت در چشم دموکراسی امریکا کرد و گفت این دموکراسی تقلب می کند اکنون رئیس جمهور امریکا است.
ولی همین دموکراسی ابزارکنترل بسیار پیچیده ای روی کسانی دارد که در قالب دموکراسی و قدرت ریاست جمهوری در امریکا می خواهند دیکتاتور شوند. آنها را خیلی زود روی تخته افکار عمومی می خواباند و شلاق می زند. همانگونه که در چند روز گذشته شلاق هایی بر تن ترامپ نواخته شده است. لذا ترامپ برای گریز از این وضعیت و با هوشی بالا و خود شیفتگی زیاد می تواند خطرناک باشد. برای استیو هاپکینز و برای کیسینجر قابل فهم نیست که چرا در سال 1384 یک پاپیولیست در ایران و در سال 2016 در امریکا سر کار می آید ولی برای من قابل فهم است. از لحاظ آینده پژوهی، دانایی ملت ها در مقابل قدرت دولت ها صف آرایی کرده است. لذا هر کس انگشت در چشم حکومت و حاکمیت کند مردم به سمت او متمایل می شوند. اما سیاست امر نظری صرف نیست و بیشتر مرهون تجربه است. لذا چون این دانایی مجرب نیست و با وجود تکیه بر نظریه های جهانی شدن حرکت می کند ولی اندیشه سیاسی و تجربه سیاسی ندارد؛ در بند شعارهای عوام گرایانه می افتد. دانایی تنها رکن سیاست نیست. سیاست گاه بیش از آنکه متکی بر دانش باشد متکی بر تجربه است. لذا مردم شعارهای پاپیولیستی را دوست دارند و زود به سمت آن می روند و به همان اندازه به سرعت هم از آن دور می شوند، بویژه در کشورهایی که افکار عمومی قوی است.
لذا با همان سرعتی که مردم به سمت ترامپ رفتند به همان اندازه امکان دوری از ترامپ را هم دارند. لذا هر چه می گذرد نگرانی از سوی ترامپ و عملکردی نامیمون در آینده بالا می رود. او اکنون خود شیفته ای است که کلید رمز بالغ بر 8 هزار بمب اتم را در دست دارد و این برای جهان بسیار خطرناک است. این است که کسی به مانند من و دیگران لحظه به لحظه خبرها را بررسی می کنند و منتظر خبری محتمل هستند.

به نظرتان این موضوع متصور است که ریاست جمهوری ترامپ قبل از پایان 4 ساله خود با روندی دیگر به پایان برسد و با توجه به شرایط، ساختار در صدد حذف او برآید؟
اتفاقا این موضوع در ابتدا یک سناریو «ممکن» بود ولی الان به سناریو «محتمل» تبدیل شده است. سناریوهای ممکن معمولا سناریوهایی بعید از لحاظ آینده پژوهی هستند. سناریوها هر چه دور از واقعیت تر باشد ممکن تر می نامند. ولی این سناریو به سمت محتمل می رود. یعنی از لحاظ چارچوب برون یابی روندها نشان داده می شود. اما این را باید در نظر گرفت که امریکا به راحتی رئیس جمهور خود را کوچک نمی کند. بلکه او را در عرصه های گوناگون رهبری می کند تا به عنوان یک مدیر عالی رتبه عمل کند.
به اندازه ای از نوع رفتار ترامپ نگرانی وجود دارد که اگر به سخنرانی های آخر اوباما نگاه می شود او می گوید من در کنار مردم خواهم ماند و مردم را رها نخواهم کرد. این مسائل باعث می شود حتی موضوع ترور او هم مطرح شود که به نوعی بر روند پیچیده تر شدن جریانات می افزاید.


در حال حاضر موضوع بحران سوریه بیش از هر موضوعی در منطقه مطرح است. قبل از آزادی حلب روند پیچیده ای در جریان بود و قدرتهای منطقه ای و بین المللی در مقابل هم قرار داشته و دارند. به نظرتان روند مذاکرات آستانه به نتیجه ای مشخص می تواند برسد؟

سوریه داستان خاص خود را دارد. سوریه آوردگاه برخورد رادیکالیسم در خاورمیانه با بازیگران مشخص و کنشگران هدایت کننده معین است. داستان سوریه داستان رودررویی قدرتهای نیابتی است. هدف کشورهای غربی در سوریه قطع نخاع مقاومت بوده است نه برداشتن بشار اسد. با قطع نخاع مقاومت به تبع، دوران پس از بشار اسد شروع می شد. می توان گفت فقط بشار اسد به شکل ظاهری حکومت می کند. اگر قدرتهای منطقه ای و بین المللی از او حمایت نمی کردند او نمی توانست ماندگار شود. از این رو نقش قدرتهای دیگر از سال 2013 در سوریه بسیار مهم است. اکنون در سوریه چه مسائلی وجود دارد؟ باید از یا مسیر نگاه کرد که در دهه اخیر کشورهای عربی و ایران نفت را با چه قیمتی فروختند؟ میزان درآمدهایی که وارد تهران شد در 8 یا ده سال منتهی به دولت یازدهم برابر با کل درآمدهای پولی ایران از فروش نفت در تاریخ صدور نفت ایران بود. به تبع عربستان همین میزان سود برده است. چرا که همان مقدار و بیشتر از آن عربستان نفت فروخته است. الان پرسش این است که اگر این مقدار درآمد در منطقه برای رشد و توسعه هزینه می شد امروز منطقه چه وضعیتی می توانست داشته باشد. از این رو باید جنگ و تنشی در منطقه رخ می داد تا این دلارها هزینه آن شود و خرج خرید تسلیحات گردد و کشورهای منطقه توسعه نیابند و پولها دوباره به محل اصلی بازگردد.
نکته دوم اینکه دلارهای نفتی در جنگ نیابتی بین قدرت های منطقه ای عربستان، ترکیه و ایران هزینه شده است و قدرتهای فرامنطقه ای مشروعیت ورود به منطقه را پیدا کرده اند. امریکا که از عراق خارج شد در ماجرای سوریه و مسائل داعش از نوری المالکی نامه ای دریافت کرد که خواهش می کرد نیروهای امریکایی به عراق و منطقه برگردند. اکنون در منطقه یک وضعیت توازن ضعف بوجود آمده است. امریکایی ها ابتدا ناامنی نسبی بعد از 11 سپتامبر بوجود آوردند و بعد توازن ضعف شکل گرفت،و باعث ضعیف شدن ریاض، تهران و آنکارا شد. اینجا توازن قدرت، مهندسی معکوس شد. اکنون توازن ضعف با یک چالش جدی روبرو است و پایان عرصه توازن ضعف است که آن تهران است. تهران که در برجام قواعد بین المللی را پذیرفت داعش مورد حمله جدی قرار گرفت و از عراق رانده شد. اگر ایران برجام را نمی پذیرفت داعش از عراق رانده نمی شد که و داعش در جغرافیای میانی عراق یک حکومت ایجاد می کرد که صهیونیسم اسلامی را کنار مرزهای ایران مستقر می کرد. امریکا برجام را همه ی کار نمی داند. بلکه برجام را مقدمه ای برای حل و فصل مسائل خود با تهران می دید. اما تهران نمی خواهد با امریکا با قواعدی که امریکا طراحی می کند معامله کند. این البته خوب و به نفع آن است اما آیا ایران می تواند قواعد خود در معامله به امریکا دیکته کند؟ اگر بتواند این کار را انجام دهد می تواند منافع خود را تحمیل کند.
اکنون ترامپ آمده است که اساسا معامله با ایران را در بدترین وضعیت و ضعیف ترین موضع ایران بپذیرد. او هیچ گاه نمی گوید که من با دولتی مثل ایران نمی خواهم معامله کنم او اعلام کرده است که ما با همه پایتخت های دنیا حاضر به معامله هستیم. ولی در عین حال حلقه فشار بر ایران را تنگ می کند.
نخستین تحرک او همکاری با نتانیاهو است. نتانیاهو نمی تواند خوشحالی و شعف خود را از روی کار آمدن ترامپ پنهان کند. از طرفی او ترزا می را در واشنگتن ملاقات می کند. این ملاقات بسیار مهم است. ترزا می نخست وزیر انگلیس و نزدیک ترین متحد و در عین حال رقیب امریکا در خاورمیانه است. هرگاه واشنگتن و انگلیس در خارومیانه با هم ساخته اند تغییرات عجیبی در خاورمیانه رخ داده است. از طرف دیگر او با اسرائیل هماهنگ می کند و فردای آن در مذاکره ای تلفنی با پوتین صحبت می کند. اینها همه چه نشانه ای دارد؟ نمایانگر یک وضعیت معنا دار در جهت ایجاد یک فضای منفی بر ضد ایران است. اگر بحران سوریه با امتیازگیری کم ایران پایان پذیرد با هزینه ای که ایران انجام داده است، خاطره بوسنی، افغانستان، عراق و اکنون سوریه و یمن نمود پیدا می کند.
این موضوع پرسش های جدی برای افکار عمومی در ایران و منطقه و نظام بین الملل بوجود خواهد آورد. لذا ترامپ در حالی که می گویند غیر قابل پیش بینی است قابل پیش بینی هم هست. البته تاکید دارم دنیایی که در آن هستیم دنیای پر شتابی است و مبنای معرفت شناسی نظریه آشوب بر آن حاکم است. یک فعل و انفعال می تواند خیلی چیزها را عوض کند. اما چیزی که به نظر می رسد همین است. اکنون فرانسه با تلفنی که ترامپ با اولاند داشت و دیداری که با ترزا می داشت، هماهنگی هایی که با نتانیاهو داشته و با پوتین حرف زده است بنا دارد یک مانور نظامی در خلیج فارس انجام دهد. لذا معامله با ایران در مرحله نخست مد نظر نیست. فشار بر تهران جهت گرفتن امتیازهای بیشتر مدنظر است. برای او خوب است که در تهران کسانی قدرت را در دست داشته باشند که مانند او رادیکال عمل کنند. چرا که اگر فضا بین تهران و واشنگتن رادیکالیستی شود کل منطقه امنیتی می شود و با امنیتی شدن منطقه کاربرد قدرت نظامی به نفع ترامپ امکان وقوع پیدا می کند.


در این شرایط چه باید کرد؟ استراتژی ایران باید چگونه و بر چه معیاری چیده و عملی گردد؟

در باب برجام امریکایی ها تفسیر مضیق یا محدود از آنرا در نظر داشتند. با آمدن ترامپ این تبدیل به سوپر مضیق تبدیل و محدود تر می شود. امریکایی ها برجام را به این راحتی پاره نمی کنند، بلکه آنچنان در برجام عمل می کنند که جهت گیری ضد امریکایی در ایران تشدید شود و با این جهت گیری برجام توسط ایران نقض شود. ممکن است ایران بگوید کاری که امریکا کرده با روح برجام ناسازگار است و امریکا ما را به این سمت برد. ولی آنها به تعبیر دورتی فرا روایت ها را می سازند. رسانه های دنیا را در دست دارند و بر اساس این فرا روایت سازی ایران را مقصر نشان خواهند داد. چون کاری میکنند که از لحاظ حقوقی، ایران برجام را نقض کند و اگر این شود آنها به سمت اجماع بین المللی بر علیه ایران حرکت می کنند. امریکا می تواند انگلیس را تحت فشار قرار دهد. ترامپ اکنون به ترزا می می گوید دو درصد از سود ملی سالانه را برای رهبری امریکا در ناتو به امریکا بدهید و آنها می پذیرند و کشورهای دیگر اروپایی را هم تشویق می کنند.
فراموش نکنید در مقام استعاره و تمثیل؛ اسراییلی ها ایران و مقاومت منتسب به ایران را چون «اژدهایی» می دانند که باید سر آن را در تهران قطع کرد؛ این در حالی است که نهادهای امنیتی در تهران ایران و مقاومت منتسب به آن را «اختاپوسی» می خوانند که باید دست و پاهای او را قطع کرد و از مغزش استفاده کرد. با ورود ترامپ نگرش اسراییلی ها در برابر امریکایی ها تقویت خواهد شد.


در چنین وضعیتی استراتژی ما چه باید باشد؟

گفتمان ایران باید بر مبنای سلام و صلح باشد. جزیره صلح سیاسی «پاسیفیسم سیاسی» را در تهران و ایران باید ایجاد کرد. هر چه می گذرد ضرورت این معنا بیشتر نشان داده می شود. سلم و سلام در درون و صلح در بیرون. بجای روردریی با جناح های سیاسی و به حاشیه راندن بزرگان و نادیده گرفتن همدیگر باید روند سلام و آشتی را پیش برد. نه تنها جناح های داخل نظام بلکه جناح های درون ایران. نکته ای که مقام معظم رهبری هم آنرا مطرح کرده است که اگر نظام را قبول ندارید برای ایران آینده باید کوشا باشید. این باید در لایه های گوناگون عملیاتی شود. شعار صلح در بیرون هم بسیار مهم است. ما با کشورهای منطقه حامی صلح هستیم نه در تقابل. سیاست صبر در برابر تحریک های آنها باید ایجاد کرد. بین تحریک و حرکت فاصله است. سیاسیون بزرگ و استراتژیست ها حرکت ایجاد می کنند نه تحت تاثیر تحریکات قرار می گیرند. سیاستمدارانی که تحت تاثیر تحریک قرار می گیرند در نهایت بازنده می شوند. ما در منطقه باید حرکتی ایجاد کنیم که ایران نماد صلح نه تنها در منطقه بلکه در نظام بین الملل باشد. چه در درون با جهت گیری سلم و سلام با خودی ها و مدارا و صلح با بیگانگان. باید از رویکرد سلبی به رویکرد ایجابی وارد شد و الا هزینه ها بسیار بالا می رود و هیچ کس در این بازی برنده نخواهد بود.


به نظرتان اینکه در سیاست خارجی دکترین و استراتژی واحد کلی تعریف نشده است به خاطر مشکلی است که در تعریف از منافع ملی وجود دارد؟

ما در تعاریف چندان مسئله نداریم. دچار بحران واژگان هستیم و این بحران ما را به بحران گفتمانی رسانده است و این بحران خود به خود بحران سیاسی ایجاد کرده است. اما باید اجازه داد دانشگاهیان کار خود را کنند و شجاعانه سخن بگویند. به حرفهای آنها دقت کنیم. ما دچار کمبود پارادایم یا پارادایم آفرینی هستیم. چون پارادایم یا ابرگزاره های جدی نداریم الگو و مدل واره نظری در جهت ایجاد اتمسفر موثر بر رفتار و کنش را هم نداریم، دکترین هم نداریم. دکترین گزاره ساده ای است که پارادایم را تعریف و عملیاتی می کند. مثلا وقتی جان اف کندی سر کار می آید پارادایم لیبرالیسم اقتصادی را که متکی بر سود بیشتر و رفاه فزاینده است تبدیل به یک گزاره می کند. می گوید گسترش رفاه و آسودگی کشورم در سراسر جهان. این دکترین کندی را در سال1960 تشکیل می دهد و آنچنان تاثیری دارد که به ترور او هم منجر می شود. ما امروز یک دکترین به نام «تعامل سازنده موثر» داریم که در سال 1382 در سند چشم انداز 1404 ابلاغ شده است و متعلق به دوران روحانی هم نیست. همین دکترین را به درستی پیاده نمی کنیم و اجازه نمی دهیم دستگاه دیپلماسی ما کار خود را انجام دهد. در حال حاضر به نظر می رسد که همه سیستم می خواهد مسائل خود را با امریکا حل کند اما مسئله اصلی به این موضوع افول کرده است که چه کسی این را انجام دهد. رفتن به سمت برجام این اراده را نشان می دهد.
البته در چند دهه گذشته ما تمام انقلاب اسلامی را در یک گزاره سلبی متکی به مرگ بر امریکا کرده ایم و به این خاطر جایگزین کردن آن سخت است.

به نظر شما اینکه گفته می شود ترامپ با کشورهای عربی روابط خوبی نخواهد داشت و ایران و این کشورها در این راستا می توانند روابط خود را بهبود بخشند می تواند به واقعیت تبدیل شود؟ آمدن وزیر خارجه کویت به ایران در این روند قابل تفسیر است؟

من این موضوع را قبول ندارم که روابط امریکا با اعراب متشنج خواهد بود. اینها در حد حرف و رویاپردازانه است. ترامپ هفت کشور را در موضوع ممنوعیت صدور ویزا قرار داد آیا عربستان هم در آن بود؟ حتی لبنان هم در آن نبود. با چه استدلالی می توان گفت او سیاستهای ضد عربی خواهد داشت؟

منظور این است که امریکا مانند گذشته دیگر به نفت خاورمیانه نیاز ندارد و مانند گذشته پشت کشوری مانند عربستان نمی ایستد. این نمی تواند گزاره صحیحی باشد؟
به نظر من امریکا در عالم واقع پشت هیچ کشوری نیست. امریکا تنها پشت منافع ملی و امنیت خود است. امریکا نوعی جهت گیری لیبرالیستی در سیاست دارد. لیبرالیسمی که ستون فقرات آن رئالیسم است. آنها ایدئولوژیک عمل نمی کنند. هر آنچه که در کلیت منافع ملی آنها قرار نگیرد آنها آنرا ترک می کنند. با بن لادن چه کردند؟ لذا امریکا منافعش را می بیند. وقتی آنها هرم اهداف روابط بین المللی خود را رسم می کنند در صدر آن امنیت امریکا را قرار می دهند و بعد از آن منافع ملی و گسترش قدرت را قرار می دهند. ایدئولوژی در آن هیچ جایگاهی ندارد. سیستمی که اتاق فکر و ستون آن اینگونه است برای آن عربستان یا حتی اسرائیل مهم نیست. برای آنها کشوری که منافع آنها را حفظ می کند در بطن قرار می گیرد. کاری که اوباما انجام می داد ولی ایران آن فرصت را از دست داد و اکنون باید با ترامپ کنار بیاید یا با ترامپ بجنگد. ما اگر می خواستیم بجنگیم یا معامله کنیم حداقل باید بپذیریم اوباما از ترامپ بهتر بود و اکنون هم معامله و هم جنگ سخت تر شده است.
باید گفت امریکا به یک بشکه نفت منطقه خاورمیانه نیاز ندارد. امریکا 12 میلیون بشکه تولید می کند و 16 میلیون بشکه لازم دارد که از جاهای دیگر می تواند تهیه کند. آن چیزی که برای آن مهم است تسلط بر چاه های نفت خاورمیانه برای کنترل گلوگاه رقبا است. اروپای متحد و چین. روسیه هم رقیب اصلی امریکا نیست. لذا چون آنرا می داند حاضر است همگرایی با مسکو را انجام دهد. چون همگرایی با مسکو هم در برابر اروپا و هم چین مثبت است. لذا اینکه می بینیم ترامپ تیمی متمایل به روسیه می آورد نشان می دهد که پشت سر ترامپ یک تیم قوی در امریکا وجود دارد.
عربستان امروز در برابر دو قدرت اصلی رودروی امریکا یعنی ایران و چین در بُعد منطقه ای و بین المللی جایگاه دارد. امروز اگر امریکا هر عملی بر علیه تهران انجام دهد هزینه آنرا عربستان و متحدان آن می توانند بپذیرند و ابزار فشار بر عربستان را هم فراهم کرده است. از این رو می توان گفت نیاز امریکا از لحاظ نفت به خاورمیانه کاهش پیدا کرده است ولی از لحاظ ژئوپلتیک و ژئو استراتژیک منطقه ای به آن نیاز دارد. همچنین پرداخت هزینه های کشور گشایی امریکا از اروپا به آسیا.ایجاب می کند که دلارهای نفتی اعراب نادیده گرفته نشود.

از این رو حل مشکلات ایران و عربستان در آینده نزدیک متصور نیست؟
بسیار سخت است. هم از لحاظ کنشگر و هم بافت موقعیتی بسیاری از فرصتهای طلایی از دست رفته است. اما؛ شدنی است. این شدن متوجه حل همه موضوعات در قالب دکترین سلام در درون و صلح با بیرون است.
*منبع: پایگاه خبری خبرآنلاین/23بهمن 95
** اول ** 1337- انتشار دهنده: خداوردی اسدی کوردلو

انتهای پیام /*

باشگاه مخاطبان ایرنا

برای ارسال نظرات از فرم پایین صفحه استفاده کنید.
فرستنده: *  
پست الکترونیک:
نظر:
موضوع از شما گزارش از ما:
سخن شما با مسئولین:
ارسال یادداشت:
 
کد امنیتی
ارسال